تصویر شهید یعقوب قره سفلو

 

 فرزندی که بزرگترین سرمایه زندگی ام بود

روایتی خواندنی از آقای حاج محمدعلی قره سفلو  پدر گرامی شهید یعقوب قره سفلو



 

شهید یعقوب قره سفلو 

 

 

 فرزندی که بزرگترین سرمایه زندگی ام بودروایتی خواندنی از حاج محمد علی قره سفلو

 

پدر گرامی شهید  یعقوب قره سفلو

 

 

  فرزندی که بزرگترین سرمایه زندگی ام بود

 

توصیف لحظه های رسیدن خبر شهادت

 

 

 به پسرم گفتم: «پسرجان شما جوان هستی و مملکت و آینده اسلام به شما احتیاج دارد و اینجا فعالیت کن تا افتخاری برای جامعه باشی.»

 


 

نوید شاهد گلستان:

 

شهید یعقوب قره سفلو در تاریخ 1342 در یک خانواده مذهبی در شهرستان مینودشت چشم به جهان گشود. در همان دوران کودکی و نوجوانی زبانزد خاص و عام بود. وی به پدر و مادر خویش احترام خاصی می گذاشت و در کار کشاورزی به آنها کمک می کرد. دوران تحصیل ابتدایی و دبیرستان را در همین شهرستان به پایان رسانید.

وی فعالیت ها و راهپیمائی های قبل و بعد از انقلاب شرکت فعالانه داشت و عضو انجمن اسلامی مسجد عسکریه بود و در تمام فعالیت های پایگاه های محلی شرکت فعالانه داشت و در مراسمات مذهبی شرکت می کرد و به انجام واجبات مقید بود.

ایشان در سال سوم دبیرستان که در رشته اقتصاد مشغول به تحصیل بود به جبهه های نبرد اعزام شد و در آنجا نیز به عنوان تخریب چی مشغول به پاکسازی مناطق مین گذاری گردید که در یکی از عملیات ها پایش روی مین رفت و به درجه رفیع شهادت رسید.

 

آنچه در ادامه می خوانید روایتی از پدر گرامی شهید یعقوب قره سفلو مندرج در پرونده فرهنگی این شهید بزرگوار در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گلستان است:

آقای حاج محمد علی قره سفلو ( معروف به حاج عباس ) پدر گرامی شهید روایت می کند: از همان ابتدای تولد با خودش خیر و برکت را به خانه ما آورد و روز به روز وضعیت اقتصادی ما خوب می شد و همیشه با همه مهربان بود و احترام خاصی به من و مادرش می گذاشت.

این پدر گرامی شهید ادامه می دهد: از نظر اهمیت دادن به مسائل دینی خیلی کوشا بود مثلاً هر وقت من می خواستم وضو بگیرم و نماز بخوانم ایشان نیز وضو می گرفت و جانمازش را به قبله می انداخت و با من به نماز می ایستاد و هر چه می گفتم او نیز تکرار می کرد، از نظر روزه نیز در همان سنین با وجود سن کم و روزهای طولانی و گرم بهار و تابستان روزه می گرفت و هر چه من به او می گفتم : «پسرجان شما یک روز درمیان روزه ات را بگیر ولی نمازت را بخوان.»  قبول نمی کرد.

در مورد قرائت قرآن نیز ایشان را به مکتب خانه فرستادم تا قرآن را خوب یاد گرفت. ایشان همچنین در روزهای جمعه یا سه ماه تعطیل تابستان جهت کارهای کشاورزی مثل شالی کاری و کشت گندم به اینجانب کمک زیادی می کرد و برای من بزرگترین سرمایه بود، اما باز هم شکرش باقی است و راضی ام به رضای خداوند و اینکه شهید جوانی اش را در راه اسلام و خدمت به انقلاب صرف کرد، از افتخارات ما است.

پدر شهید نقل  می کند: شهید در سال 1358، به عضویت انجمن اسلامی مسجد عسکریه درآمدند و در مورد اعزام ایشان به جبهه های حق علیه باطل در آن زمان حضرت امام(ره) با توجه به نیازی که جبهه ها به نیرو داشتند به همه اعم از جوانان و کارگران و کشاورزان و دانش آموزان و دانشجویان تکلیف نمودند که به جبهه بروند من هم تصمیم گرفتم عازم جبهه شوم، یعقوب نیز در آن زمان سال آخر دبیرستان بودند که یک روز پیش من آمدند و گفتند: که پدرجان شما اینجا بمانید و به مسائل زندگی و کشاورزی برسید و در پشت جبهه فعالیت کنید، اجازه بدهید من به جبهه بروم ، من به او گفتم: «پسرجان شما جوان هستی و مملکت و آینده اسلام به شما احتیاج دارد و اینجا فعالیت کن تا افتخاری برای جامعه باشی.» زیاد اصرار کرد تا جایی که حتی ناراحت شد و رفت بعد از چند روز از بسیج شهر گنبد که فرمانده آن یکی از دوستانش بود فرمی آورد و گفت که فرمانده موافقت کرده و فقط مانده شما که فرم را امضاء کنید که من عازم شوم بعد هم از من خیلی عذر خواهی کرد من هم احساس شرمندگی کردم که این سعادت را نداشتم که به جبهه بروم اما فکر کردم که شاید این خواست خداست که این جوان دوست دارد به جبهه برود و در راه خدا بجنگد و جانش را در راه خدا فدا کند. 

 


فرزندی که بزرگترین سرمایه زندگی ام بود

 


 او در ادامه به ماجرای اعزام شهید یعفوب به جبهه اشار می کند:

در سال 1360 در واحد بسیج برای داوطلبان تشکیل پرونده داده بودند و آن ها را مرحله به مرحله آماده می کردند. سپس افراد را جهت تعلیم فنون نظامی و عملیات جنگی اعزام می کردند. در فروردین سال 61 بود که شهید یعقوب و تعدادی از همرزمانش به جبهه اعزام شدند و بعد از فتح خرمشهر در خرداد 1361 بود که شهید با تعدادی از بسیجیان در جبهه به عنوان مین جمع کن فعالیت می کرد تا زمینه را برای عملیات و پیشروی رزمندگان اسلام در سرزمین های فتح شده فراهم کنند یک عده جوان های از جان گذشته و در کار خود وارد بودند تا به خطر انداختن جان خود بتوانند به پیروزی رزمندگان اسلام کمک کنند. منطقه ای که آنان بودند منطقه پشت شلمچه و جزیره مجنون و هورالهویزه بود و در همان منطقه نیز ایشان به شهادت رسیدند.

 

ایشان درباره چگونگی رسیدن خبر شهادت فرزندش می گوید: بعد از اتمام کار روزانه و هنگام نهار خوردن بودم، سفره آماده شد و همین که سرسفره نشسته بودیم یکی از دوستان من که کم سن و سال بود و در کمیته آن زمان فعالیت می کرد و لباس شخصی پوشیده بود، وارد خانه شد و من تازه می خواستم اولین لقمه غذا را بردارم که دیدم ایشان در مقابل من ایستاده و من را صدا می زند و اشاره م می کند که یک لحظه بیرون بروم من دست از غذا برداشتم و به طرفش رفتم، به من گفت :«پسرحاجی من از شما عذر می خواهم اگر کسی به شما بگوید که پسرت مجروح یا شهید شده آیا ناراحت می شوی؟» من به او گفتم: «آقا من پسرم به آن راهی که رفتیم از ابتدا خود ما با خدای خودمان عهد و پیمان بستیم حالا شما می گوئید که مجروح شده و او شهید هم شده باشد هر چه مصلحت باشد ما راضی به رضای خداوند هستیم.» من برگشتم سر سفره که شاید بتوانیم یک لقمه از غذا را بخوریم نتوانستیم، دوستان به من گفتند که چه شده و این آقا چه گفت: گفتم که چیزی نشده و من یک ساعت قبل صبحانه خوردم و حالا میل ندارم. بعد از این جریان من و خانواده رفتیم نزد دوستان او که آن ها از شهادتش اطلاع داشتند و در جمع آن ها که نشستیم ناگهان که من را دیدند زار و گریه کردند، گفتم گریه نکنید.

پدر صبور و سرافراز شهید در جمع دوستانش گفته بود: «شما دوست هم بودید و ایشان برای شما یک الگو بود و مانند یک فرمانده عمل می کرد و همه مانند برادر هم بودید پس هیچ ناراحت نباشید. .یعقوب جوانی بود که از اول انقلاب فعال بوده و حالا هم که در جبهه جانش را فدای اسلام کرده هیچ ناراحت نباشید.»

سپس من آمدم و این ها گفتند که چگونه به مادرش خبر بدهیم من آمدم و فوری برای امام حسین(ع) پیراهن مشکی به تن کردم و مادرش گفت: ماه محرم که نیست چرا پیراهن مشکی پوشیده ای گفتم که آن طرف قضیه را خودت بخوان، گفت که برای یعقوب اتفاقی افتاده است، گفتم نه، به گریه کردن افتاد و بر سر و سینه خود می زد گفت: پسرم چه شده گفتم: شهید شده و تا این را گفتم تمام خانواده به گریه افتادند و فردای آن روز رفتیم و شهید را تشییع کردیم.

در پایان این پدر صبور و بزرگمرد شهید از آخرین وداع با فرزند دلبندش روات می کتد: درآخرین وداع با شهید آن شب مادرش تمام لباس هایش را جمع کرد. صابون و شانه و آینه و پول و یک جفت کتانی نیز برایش تهیه کرده بود و صبح اول وقت با همه روبوسی کرد و از پله پایین رفت و با عموهایش نیز خداحافظی کرد و عازم جبهه شد و بعد از مدتی جنازه اش آمد ، ما از او راضی هستیم و خدا نیز از او راضی باشد.

روحش شاد و راهش پررهرو باد/

منبع: پرونده فرهنگی شهدا/ اداره اسناد، انتشارات و هنری

 

شهید علی اکبر قره سفلو




شهيد علی اکبر قره سفلو

زندگی نامه شهید هنرمند علی اکبر قره سفلو



شهید علی اکبر قره سفلو در سال 1344 در کوی قره سفلو ، شهرستان مینودشت در یک خانواده مذهبی و اصیل متولد شد.

وی تحصیلات ابتدایی را در یکی از مدارس محل خودش به پایان رسانید. در دوران زندگی از اخلاق بسیار خوبی برخوردار بود و احترام خاصی به پدر و مادر خود می گذاشت.

این شهید بزرگوار در همه امور به خانواده و اطرافیان خود کمک می کرد و همچنین تا حد توان به یاری مستمندان می شتافت.

شهید قره سفلو از همان دوران کودکی به مجالس مذهبی علاقه خاصی نشان می داد و اکثر اوقات در این نوع جلسات حضور داشت. یکی از عمده فعالیت های ایشان در جلسات مذهبی و انقلابی خوشنویسی بود.

ایشان پس از آن که تحصیلات خود را در دوره ی دبیرستان به پایان رسانید ، در کنکور سراسری شرکت کرد و در دانشگاه تربیت معلم پذیرفته شد اما با اوج گرفتن جنگ عراق علیه ایران این فرزند انقلاب به عنوان یک بسیجی داوطلب به جبهه جنگ حق علیه باطل اعزام شد. سرانجام ایشان در تاریخ 21 / 10/ 1365 در کربلای ایران (شلمچه ) به شهادت رسید.


دانشجوی شهید علی اکبر قره سفلو




از آن سفر کرده در بهاران جویا شدی ، ص 100
نویسنده: سید محمد مهدی حسینی وفامهر

شهید علی اکبر جوان نیکو سیما و نیکو منظری که اهالی محل با صدای اذان او در صبح و شام ماه رمضان مأنوس بودند و تا صدای دلنشین و رسای اذان او را نمی شنیدند روزه ی خود را افطار نمی کردند.

شبی تنها چند ثانیه آن شهید گران قدر در گفتن اذان دیر کرد و صدای اذان مساجد دیگر به گوش می رسید، که مادرم فاطمه سادات گفت:« تا اکبر اذان نگوید افطار نمی کنیم. » همگی کنار سفره منتظر ماندیم تا صدای اذان شهید علی اکبر را شنیدیم و آنگاه افطار نمودیم.

شهید علی اکبر راهی جبهه های حق علیه باطل شد و در جنگ با دشمن شجاع بود. او دفاع از وطن را وظیفه و شهادت را افتخاری بزرگ می دانست و سر انجام به این افتخار نائل شد.

در راه عقیده جان خود باخــت شهید

رفت و به هر آنچه بود مقصود رسید

چون مرغ قفس که شوق آزادی داشت

پرواز نمود و زین ســـرا پرده رهیـــد



به یاد بچه های منطقه هورالعظیم شهیدان یوسف الهی و عرب نژاد


 

 شهید محمد حسین یوسف الهی

 

اينجا براي شما خوب است و دشت هاي داغ جبهه هاي جنوب براي من، حسين، پسر غلامحسين آفريده شده براي جنگ و تا جنگ هست. و من زنده ام، توي جبهه ها مي مانم.

شهید محمد حسین یوسف الهی سال 1340 در شهر «کرمان» متولد شد، پدرش فرهنگی بود و در آموزش و پرورش خدمت می کرد. محیط خانواده کاملا فرهنگی بود و همه فرزندان از همان کودکی با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با اسلام و قرآن آشنا می شدند.

علاقه زیاد و ارتباط عمیق محمد حسین با نهج البلاغه نیز ریشه در همین دوران دارد. در روزهای انقلاب محمد حسین دبیرستانی بود و حضوری فعال داشت و یکی از عاملان حرکتهای دانش آموزان در شهر کرمان بود.

آغاز جنگ عراق علیه ایران در لشکر 41 ثارالله واحد اطلاعات و عملیات به فعالیت خود ادامه داد و بعدها به عنوان جانشین فرمانده این واحد انتخاب شد. در طول جنگ پنج مرتبه به سختی مجروح شد و بالاخره آخرین بار در عملیات والفجر هشت به دلیل مصدومیت حاصل از بمب های شیمیایی بعد از عملیات والفجر به شهادت رسید.

 



 

شهیدان یوسف الهی و عرب نژاد


هرگز جنس شما به دنیا نخواهد آمد.

به یاد بچه های منطقه هورالعظیم

02/ 05 / 1365



 

اگر نبود که دستور عزاداری به ما رسیده است ، من روز شهادت ائمه را جشن می گرفتم.



... سید بن طاووس گفته است:

«اگر نبود که دستور عزاداری به ما رسیده است ، من روز شهادت ائمه را جشن می گرفتم.»

.

سرگشته وادي جنون است شهيد
در بزم حضور لاله گون است شهيد


از شوق وصال دوست بي صبر و شکيب
در مسلخ عشق غرق خون است شهيد

.

از آن سفر کرده در بهاران جویا شدی، ص 104

سید محمد مهدی حسینی وفامهر

مرحوم حاج قاسم قره سفلو پدر گرانقدر شهید والامقام علی اصغر قره سفلو ...




به یاد مادران چشم به راه / شعر از دکتر  کمال حسینیان زاده

تو را در خاطرم می جویمت

.

شاعر: دکتر کمال حسینیان زاده

.

به یاد مادران چشم به راه

دکتر کمال حسینیان زاده

.

تو را در خاطرم می جویمت پیدا كنم هر شب
شب بی خواب خود، بامنظرت زیبا كنم هر شب


نمی دانم مرا کوته دمی آیا در این بی‌ انتها گیتی
نظر دارد کسی بیند چه غوغاها کنم هر شب؟


همان راهی که آخرشب گذر دادند تو را از من
هزاران ره ، مسیر آمد و شدها کنم هر شب


نمی بینی نفیر من برون ریزد درون تیره‌ام آیا؟
جهان خویش را رنگ سیاهی‌ها کنم هر شب


مرا امید این که یک نظر غرقت شود چشمم
نمی‌دانی چسان با دلهره فردا كنم هر شب


ترا هر روز کمال انتظار فرسود و پیرت کرد باری
و لیکن قامت فرتوت خود حاشا كنم هر شب